![]() |
![]() |
|
| یادداشت های گاهگاهی |
|
من شخصا اینجوری هستم که هرچقدرم دم از خودمختاری بزنم بازم احساس می کنم که باید برای خوانندگان احتمالی و قطعی وبلاگم توضیح بدم که چرا از بیش از یک ماه گذشته هیچی ننوشتم؟
یه دیدگاهی درباره مقوله اخلاق پیدا کردم که منو از اون تشتت فکری که موتور محرک من برای نوشتن به سبک وبلاگی بود درآورده. کل ماجرا همینه. لااقل الان اینطور فکر می کنم. اما چه دیدگاهی پیدا کردم؟ شرمنده ... معتقدم که جای این حرفا توی وبلاگ نیست. وبلاگ در بهترین حالت جای حرفایی هست که در عین عمیق بودن هم ساده باشند و هم نه چندان طولانی. حالا خدا رو چه دیدی. آدم درونیاتش رو که میگه ازش فرار می کنن. شاید منم دوباره بهم ریختم. یا اصلا به هم نریختم و نگاهم به وبلاگ عوض شد. یهو دیدید همین فردا مطلب به ذهنم رسید و نوشتم. در هر صورت چندان مهم نیست. همه زندگیشونو می کنن. منم همینطور. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 10:25 توسط مهران |
|
|
اولا ناگفته نماند که وبلاگ چیز خیلی خوبیه. واقعا من از مخترعش تشکر می کنم. به نوبه خودم.
اما سوال من اینه که به نظر شما وقتی آدم حس می کنه که از درون تهی و پوک هست و کم آورده باید چکار کنه؟ مثلا خودکشی کنه؟ نه! چون تا خودشو به قرصاش برسونه ممکنه حالتش عوض شه. پس باید چکار کنه؟ به نظر من باید در اون لحظه صبر کنه و تا یه لحظه مناسب، مثل تاکسی نارنجی خوشرنگی چشمک زد زود صداش کنه و مسیرو بگه و بعد سوار شه. وقتی توی ماشین بشینی، راننده رو نگاه می کنی که آستیناشو بالا زده و و با ترکیبی از بی خیالی و با خیالی رانندگی می کنه. اونوقت بوی توی تاکسی رو حس می کنی. بعد لبخندت می گیره. لبخند می زنی. راننده تاکسیه با ترکیبی از احترام و تعجب یه کمی، فقط یه کمی نگات می کنه. بعد به راهتون ادامه می دین. فکر کم آوردن، فکر خودکشی، فکر تهی بودگی، رنج از توی ذهنت میاد بیرون. امیدوار میشی به ادامه دادن. بعد سعی می کنی بخندی و بخندونی. در هر لحظه از زندگیت اثر هنری خلق کنی. و با این اثری که خلق می کنی دیگرانو بخندونی. خودتم بخندی. تا جایی که به اثر لطمه نخوره. من دوستتون دارم شما آدما رو.....شما هم منو دوست داشته باشید لطفا!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 19:23 توسط مهران |
|
|
به نظر بدیهی می رسد که طرز سخن گفتن زنان و طرق دیگر بیان و ابراز منظور از سوی ایشان، مثلا طرز حرکت دادن دست ها در هنگام سخن گفتن، با شیوه هایی که مردان به کار می برند تا حدودی متفاوت است. به نظر من لااقل در جامعه ما این شیوه های زنانه مورد تمسخر بسیاری از مردان در بسیاری مواقع است. زنان ابژه میل جنسی هستند؛ آن شیوه های زنانه، مرد را به یاد همین واقعیت می اندازد و یادآوری میل جنسی در بسیاری از مواقع خنده آور است؛ و تمسخر نیز یعنی به مضحکه گرفتن سلوک و رفتار دیگری. اما زنان نوعا در هنگام سخن گفتن فقط می خواهند منظور خود را بیان کرده باشند؛ اکثر زنان در اکثر مواقع هنگام سخن گفتن به دنبال آن نیستند که ابژه میل باشند. سخن من اینست که تمسخر زنان به معنای ندانستن، یا فراموش کردن یا در بدترین حالت سوء استفاده از این واقعیت است. اگر مردان خودخواهی را کنار بگذارند و در نظر بگیرند که شیوه های زنانه بیان منظور در مکالمات روزمره از سوی زنان، به منظور برانگیختن شهوت ایشان به کار گرفته نمی شود، آنگاه پی به نکته مهمی خواهند برد و آن وجود لطافت در روح زن است. اما منظورم از لطافت روح زنانه چیست؟ (خصوصا که به کار بردن تعبیر لطافت در مورد زنان تازگی ندارد. در بسیاری از موارد از زن به عنوان جنس لطیف یاد شده است. اما انصاف باید داد که اگر به متون و زمینه هایی که این تعبیر به کار برده می شود نگاهی بیفکنیم، باید اعتراف کنیم که تعبیر جنس لطیف خود یکی از مظاهر بازتولید ایده جاافتاده ابژه میل بودن زنان است). منظور من از لطافت روح زن، حضور توامان خیرخواهی و آسیب پذیری در آن است. به این معنا، لطافتی که در فرم رفتار و نمودهای جسمانی بیان منظور و مقصود از سوی زنان دیده می شود ناشی از لطافت روح زنانه است. نسبت به این لطافت روح هر موضعی که بگیریم شکی نیست که نباید آنرا به سخره بگیریم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:57 توسط مهران |
|
|
در نوشتن این خاطره از صنعت ادبی تضمین استفاده شده است! از کتاب سلاخ خانه شماره پنج. نوشته وُنه گات.
من به تاریخ معاصر ایران علاقه زیادی دارم. البته الان چن ماهه که دیگه خیلی مطالعه نمی کنم درباره ش. توی یه مود دیگه ای هستم. به هرحال خواهر کوچیکم که گرافیک می خونه توی دبیرستان، می خواد تو جشنواره خوارزمی شرکت کنه. معلمش بهش گفته باید درباره شهدا طرح بزنی. ازم خواست کمکش کنم. منم از آرشیوم یه سری کتاب و مجله وروزنامه و اینا دادم بهش. دیشب خودمم داشتم ورق می زدم روزنامه ها و مجله ها و کتاب های قدیمی رو. یه مجله دیدم که عکس پیراحمد کوچکی رو زده بود توش. می دونید کیه؟ عمرا بدونید اکثریتتون. حالا البته کس خاصی هم نبوده. بیخودی حسرت الکی نخورید. عکسو وقتی ازش زده بود که هنوز کشته نشده بوده. پیرمرد شصت هفتاد ساله ای بوده. تک تیرانداز. ظاهرا کارش رو هم خیلی خوب بلد بوده. توی جبهه کوت شیخ. به هر حال یه روز توی سنگر نشسته بوده داشته تک تیراندازی می کرده که با گلوله مستقیم تانک کشته میشه. بله رسم روزگار چنین است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:52 توسط مهران |
|
|
چن تا افسر وظیفه داریم توی خدمت سربازی. طبعا این آدما هرروز با هم حرف می زنن. یه نمونه از دیالوگ های بین این آدما براتون می گم. من هرروز با این آدما هستم. توی دانشگاه هم با این جور آدما بودم؛ خصوصا توی دوره فوق لیسانس. مطمئنم اگه باشم از این به بعد هم باید باهاشون باشم. آقای ک افسر اولی که دبیر خصوصی ریاضیه با شش تا شاگرد: بچه ها هیچ وقت زن نگیرید. الان یه پالتو 180 هزار تومن قیمتشه.... آقای ع، افسر دومی که متخصص کامپیوتر و تاپ استیودنت کلاس زبان هست و، البته صاحب چن تا مدرک دیگه: آره تازه صدوهشتاد تومنه رم که می دی انگار اصلا ندادی. چون جنسش خیلی معمولیه. پالتوی خوب دویست تومن به بالاست. ک خطاب به ب که افسر وظیفه ای هست که زبان انگلیسی رو در آموزشگاه های تهران تدریس می کنه: ب... جون، پس باید بیست سی تومن بدی، مشکلتو با همین دختر مخترای خیابونی حل کنی... ب: بیست سی تومن بدم به یه دختر؟!!! با ده پونزده تومن سر و ته شو هم میارم....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:44 توسط مهران |
|
|
یه سرباز داشتیم توی خدمت نظام وظیفه. این بنده خدا متاهل بود. بعد از خدمت تازه می رفت سر کار تا یازده شب. این یعنی از پنج صبح یه بند کار کنی تا یازده شب. از اونایی بود که همه ش دارن سختی می کشن. یه دفعه باهام کمی درددل کرد. می گفت دیگه نمی کشم. از اکثر ما افسرا بدش می اومد. می گفت بچه پولدارن. که البته اینطور نبود و نیست. یه دفعه اومد توی دایره اداری دید چند تا لوح تقدیر هست برای سرهنگا و درجه دارا و کارمندا. بنده خدا هوس کرد یه لوح تقدیر داشته باشه! به ما که کامپیوتر حالیمون میشد گفت براش بزنیم. یکی از بچه ها هم براش زد. همینجوری الکی یه لوح تقدیر براش پرینت گرفت. یه امضای الکی هم همینجوری انداختیم پاش. بنده خدا می خواست ببره به زنش نشون بده تا مثلا بگه توی سربازی انقدر کارم خوبه که بهم لوح تقدیر دادن. حالا کارش توالت شستن و تی کشیدن و باربردن و اینا بود. نمی دونم توی کشورای دیگه چجوریه و لی تو کشور ما عمرا کسی لوح تقدیر بگیره بابت این کارا. نشون زنش داده بود. زنش هم احتمالا باور کرده بود. القصه زد و این بنده خدا کیف یکی از جناب سرهنگا رو دزدید. از همه سربازا بازجویی کردن. این هم همون اول اعتراف کرده بود. مجازات: شش ماه حبس. شش ماه اضافه خدمت. باید سرباز متاهل باشی تا بفهمی این دوتا مجازات یعنی چی؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:42 توسط مهران |
|
|
این مطلب رو عینا از روی وبلاگ فلسفه یعنی رنج متعلق به خانم مریم آزاد کپی می کنم. پی نوشت هم متعلق به خود ایشون هست.
به نظرم مفید بود. سازمان ملل مدتي است حركتي را برای کمک به کودکان فقیر جهان شروع کرده است که بر اساس آن به ازای هر کلیک روی یک سایت معرفی شده، به یک کودک گرسنه در جهان غذا و یا یک کتاب میرسد. سایت حقوق سبز بازدیکنندگان خود را دعوت می کند تا با مشارکت در بخش اهدای کتاب به کودکان و یا برنامه تامین غذا WFP سازمان ملل متحد با کلیک بر روی آدرس http://thehungersite.com بر روی دکمه زرد رنگ وسط صفحه کلیک کرده و به این ترتیب به ازای هر کلیک، کمپانیهای اسپانسر هزینه یک وعده غذای رایگان و یا اهدای یک کتاب را برای کمک به کودکان را تامین میکنند. با توجه به اینکه کمپانیهای حمایت کننده از این طرح بصورت تصادفی انتخاب می شوند این قلم هیچ مسوولیتی در قبال محتوای آنها نخواه داشت. پينوشت: از همهي دوستان صميمانه خواهش ميكنم اين متن را در وبلاگ خود قرار دهند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 19:15 توسط مهران |
|
|
ما وقتی حس می کنیم که برای دیگران ارزشی نداریم از پا می افتیم. تمام آدم هایی که تا حالا دیده ام این طور بوده اند. چرا باید فکر کنم که بعضی ها اینجوری نبوده اند؟ چون خدا در قرآن فرموده؟ جدا این سوال برام مطرح هست که آیا وقتی صحبت از عشق به خدا می کنیم، عاشق آدمهای دیگر هستیم یا خدا. باور کنید این سوال آنقدرها هم بچه گانه نیست. باید اعتراف کنیم که خودمان و همه آدم هایی که می شناسیم هر چه قدر هم که آدم های دینداری باشند اگر روزی احساس کنند هیچ آدمی برایشان هیچ اهمیتی قائل نیست احساس بی معنایی و پوچی خواهند کرد. سوال من اینه که آیا با این ترتیب نمی توان گفت دوستی با خداوند توهمی بیش نیست؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:19 توسط مهران |
|
|
من نمی دونم چرا اینقدر موجود ضعیفی شدم؟ (هر چند حقیقتش اینه که می دونم). من که هر اتفاقی بیفته در نهایت چیزی رو از دست نمی دم. پس چرا باید ناراحت بشم؟ هیچ دلیلی نداره. بنابراین نباید ناراحت بشم.
اما متاسفانه می شم. برای همینم می گم که موجود ضعیفی شدم. البته اینا رو نوشتم که ضعف از وجودم فرار کنه. امیدوارم این تدبیر موثر باشه. اگه یه مقدار دور اندیشی داشته باشم از اتفاق نیفتادن چیزها اونطور که انتظار می ره باید خوشحال بشم نه ناراحت. چون این جور مواقع راحت تر مستدل تر و بهتر میشه تمومش کرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 19:46 توسط مهران |
|
|
می دونم این داستانی که نوشتم خیلی قوی نیست. بذارید به حساب از بین رفتن خود من: یک شب با دوستم در پارک نشسته بودیم. شب معمولی و خوبی بود. یعنی نور ملایم مهتاب روی ما و درختان می تابید. دوستم به من گفت: "تو تا به حال به من دروغ گفتی؟" گفتم: "آره" گفت: "ای ناقلا!". آنقدر مهربانانه و صمیمانه این را گفت که کلی کیف کردم. ...ادامه داد: "کِی ها ؟" گفتم: "وقتایی که بترسم اگر راستش رو بگم به خاطر بی معرفتی از من جدا بشی". عمیقا محزون شد. خودم هم خیلی. چون اصلا شادی من در گرو شادی او بود. ولی چاره ای نبود. هنوز هم هر وقت یاد این خاطره می افتم بسیار محزون می شوم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:23 توسط مهران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من فارغ التحصیل جامعه شناسی هستم. فوق لیسانس. دیدم وبلاگ داشتن از جهات مختلف مفیده. بنابراین اومدم یه وبلاگ برای خودم درست کردم. هروقت هم دلم خواست مطلب می نویسم. ممکنه یک ماه بگذره و هیچ چی ننویسم... می خوام آدم شادی باشم. مثل همه که می خوان. اما حس می کنم برای اینکار باید از غصه هام بنویسم. بنابراین اگه دیدین وبلاگم پر از اشک و آهه به دل نگیرین. خودم می خوام شاد باشم؛ وبلاگمو کردم جای اشک. بعد اشک لبخند می زنم. شما هم بزنید. خوبه. امیدواری می ده.
راستی! بعضی وقتا با لحن کتابی می نویسم. بعضی وقتا با لحن خودمونی تر. در این زمینه تعهدی وجود نخواهد داشت. Ok? خب پس به امید خدا شروع می کنیم... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|